کاغذ باطله را لوله می کنم و گوشه لبم می گذارم، بعد دودهای خیالی را از دهانم بیرون می دهم.
مادربزرگم که خیال می کند از دود سیگار من نفس تنگی گرفته است، سرفه اش می گیرد.
حالا مادربزرگم خوابیده و آتش سیگارش روی قالی چکیده است.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:47  توسط غزاله رضوی
|