تبليغاتX
مدایح بی صله -
وقتی از پله های کتابفروشی سرازیر می شدیم آدم بودیم بعد نزدیک مترو به دوتا موش سیاه پشمالو تبدیل شدیم.

راهروهای دم کرده را یکی یکی جا گذاشتیم و به خیابان پر از نور رسیدیم. نور زرد چراغ ها بر روی 

پیاده رو می پاشید. آدم ها همه از نور زرد چراغ ها نورانی شده بودند.

دوستم دلش می خواست آدم شود یعنی دلش می خواست خیلی آدم شود. اما هنوز بوی خانه موش ها می آمد و ما ناچار بودیم موش بمانیم. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط غزاله رضوی  |