راهروهای دم کرده را یکی یکی جا گذاشتیم و به خیابان پر از نور رسیدیم. نور زرد چراغ ها بر روی
پیاده رو می پاشید. آدم ها همه از نور زرد چراغ ها نورانی شده بودند.
دوستم دلش می خواست آدم شود یعنی دلش می خواست خیلی آدم شود. اما هنوز بوی خانه موش ها می آمد و ما ناچار بودیم موش بمانیم.