مادربزرگم که خیال می کند از دود سیگار من نفس تنگی گرفته است، سرفه اش می گیرد.
حالا مادربزرگم خوابیده و آتش سیگارش روی قالی چکیده است.
راهروهای دم کرده را یکی یکی جا گذاشتیم و به خیابان پر از نور رسیدیم. نور زرد چراغ ها بر روی
پیاده رو می پاشید. آدم ها همه از نور زرد چراغ ها نورانی شده بودند.
دوستم دلش می خواست آدم شود یعنی دلش می خواست خیلی آدم شود. اما هنوز بوی خانه موش ها می آمد و ما ناچار بودیم موش بمانیم.