تبليغاتX
مدایح بی صله
کاغذ باطله را لوله می کنم و گوشه لبم می گذارم، بعد دودهای خیالی را از دهانم بیرون می دهم.

مادربزرگم که خیال می کند از دود سیگار من نفس تنگی گرفته است، سرفه اش می گیرد.

حالا مادربزرگم خوابیده و آتش سیگارش روی قالی چکیده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:47  توسط غزاله رضوی  | 

وقتی از پله های کتابفروشی سرازیر می شدیم آدم بودیم بعد نزدیک مترو به دوتا موش سیاه پشمالو تبدیل شدیم.

راهروهای دم کرده را یکی یکی جا گذاشتیم و به خیابان پر از نور رسیدیم. نور زرد چراغ ها بر روی 

پیاده رو می پاشید. آدم ها همه از نور زرد چراغ ها نورانی شده بودند.

دوستم دلش می خواست آدم شود یعنی دلش می خواست خیلی آدم شود. اما هنوز بوی خانه موش ها می آمد و ما ناچار بودیم موش بمانیم. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط غزاله رضوی  |