تبليغاتX
مدایح بی صله
زنم رفت همین امروز و من مانع نشدم. خیلی وقت می شد که این تصمیم را گرفته بود. وقتی شروع

کردیم من فقط بیست و هفت سال داشتم اما حالا چهل و نه ساله هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:15  توسط غزاله رضوی  | 

زنم رفت همین امروز و من مانع نشدم. خیلی وقت می شد که این تصمیم را گرفته بود. وقتی شروع

کردیم من فقط بیست و هفت سال داشتم اما حالا چهل و نه ساله هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:14  توسط غزاله رضوی  | 

همین طور که نزدیک می شوم، دور می شوم. من در یک اتومبیل نشسته ام و درخت های کنار جاده را

می بینم که از نزدیک آنها می گذرم و همان ها در آیینه بغل ماشین از من دور می شوند، آنقدر دور که 

به جز طرح خط های سیاه در سفیدی برفی که در پایین آنها قرار دارد چیزی نمی بینم.

زمستان است... 

                                                                                              به عین عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:12  توسط غزاله رضوی  | 

کاغذ باطله را لوله می کنم و گوشه لبم می گذارم، بعد دودهای خیالی را از دهانم بیرون می دهم.

مادربزرگم که خیال می کند از دود سیگار من نفس تنگی گرفته است، سرفه اش می گیرد.

حالا مادربزرگم خوابیده و آتش سیگارش روی قالی چکیده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:47  توسط غزاله رضوی  | 

وقتی از پله های کتابفروشی سرازیر می شدیم آدم بودیم بعد نزدیک مترو به دوتا موش سیاه پشمالو تبدیل شدیم.

راهروهای دم کرده را یکی یکی جا گذاشتیم و به خیابان پر از نور رسیدیم. نور زرد چراغ ها بر روی 

پیاده رو می پاشید. آدم ها همه از نور زرد چراغ ها نورانی شده بودند.

دوستم دلش می خواست آدم شود یعنی دلش می خواست خیلی آدم شود. اما هنوز بوی خانه موش ها می آمد و ما ناچار بودیم موش بمانیم. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط غزاله رضوی  |